چرا بعضی بازی‌ها با وجود گرافیک فوق‌العاده «روح» ندارند؟ | بررسی عمیق Game Feel و هویت در بازی‌ها
23
مرداد 1405
0 بازخورد

چرا بعضی بازی‌ها با وجود گرافیک فوق‌العاده «روح» ندارند؟ | بررسی عمیق Game Feel و هویت در بازی‌ها

چرا بعضی بازی‌ها با وجود گرافیک خیره‌کننده ماندگار نمی‌شوند؟ در این مقاله بررسی می‌کنیم که هویت هنری، طراحی جهان، Game Feel، موسیقی و خلاقیت چگونه یک بازی زیبا را به تجربه‌ای زنده و فراموش‌نشدنی تبدیل می‌کنند.

مقدمه: وقتی زیبایی کافی نیست

گاهی یک بازی ویدیویی را برای اولین بار اجرا می‌کنیم و در همان چند دقیقه ابتدایی، مجذوب چیزی می‌شویم که روی صفحه می‌بینیم. نور از میان شاخه‌های درختان عبور می‌کند، سطح خیس خیابان ساختمان‌های اطراف را منعکس می‌کند، چهره شخصیت‌ها با جزئیاتی خیره‌کننده حرکت می‌کند و محیط آن‌قدر دقیق طراحی شده که برای لحظاتی مرز میان بازی و واقعیت از بین می‌رود. تکنولوژی امروز به بازی‌ها اجازه داده تا دنیاهایی بسازند که از نظر ظاهری به استانداردهایی برسند که نسل‌های قبلی حتی تصورشان را هم نمی‌کردند. اما چند ساعت بعد، ممکن است همان بازی را کنار بگذاریم و متوجه شویم که چیز زیادی از آن در ذهنمان نمانده است.

در طرف مقابل، بازی‌هایی وجود دارند که از نظر فنی حتی به استانداردهای امروز نزدیک نمی‌شوند، اما سال‌ها بعد هنوز می‌توانیم فضای آنها را به خاطر بیاوریم. موسیقی یک منطقه، صدای قدم‌های یک شخصیت، معماری یک شهر یا حتی سکوت یک لحظه خاص همچنان در ذهنمان باقی مانده است. Shadow of the Colossus یکی از بهترین نمونه‌های چنین اثری است. گرافیک آن دیگر نمی‌تواند با استانداردهای فنی امروز رقابت کند، اما مقیاس عظیم محیط‌های خالی، سکوت، معماری و موسیقی آن حس تنهایی و شگفتی‌ای می‌سازند که هنوز به‌راحتی قابل تقلید نیست. اینجا همان تفاوتی ظاهر می‌شود که توضیح دادنش آسان نیست، اما تشخیص دادنش دشوار نیست: چیزی که معمولاً از آن با واژه «روح» یاد می‌کنیم.

روح بازی قابل اندازه‌گیری با رزولوشن، تعداد پلی‌گان یا کیفیت نورپردازی نیست. این ویژگی بیشتر زمانی شکل می‌گیرد که مجموعه‌ای از تصمیم‌های هنری و طراحی در یک جهت حرکت کنند. Journey شاید یکی از خالص‌ترین مثال‌ها برای این موضوع باشد. بازی از رنگ و موسیقی گرفته تا حرکت شخصیت، طراحی محیط و حتی نبود دیالوگ، همگی برای ساختن یک تجربه واحد طراحی شده‌اند. هیچ‌کدام قرار نیست به‌تنهایی بازی را نجات دهند. قدرت آنها از این می‌آید که در کنار هم یک حس مشخص و قابل تشخیص می‌سازند.

Journey] [Screenshot] Every Frame of this Game is a Painting. An Album of  some shots of the Journey HD update : r/PS4


«روح بازی» یعنی چه؟ Game Feel و هویت تجربه

وقتی می‌گوییم یک بازی «روح دارد»، معمولاً منظورمان این است که هویت آن را می‌توان احساس کرد. بازی مجموعه‌ای از سیستم‌های جدا از هم نیست و اجزای مختلفش طوری به هم متصل شده‌اند که نتیجه نهایی، چیزی بیشتر از مجموع قطعات به نظر می‌رسد. گاهی حتی پیش از آنکه بدانیم بازی توسط چه استودیویی ساخته شده، از روی نوع حرکت، رنگ، موسیقی یا طراحی محیط می‌توانیم بفهمیم با چه تجربه‌ای روبه‌رو هستیم.

Journey دقیقاً چنین ویژگی‌ای دارد. بازی به جای اینکه با ده‌ها مکانیک پیچیده، درخت مهارت یا سیستم پیشرفت بخواهد هویت بسازد، تجربه‌اش را بر چند عنصر بسیار ساده بنا می‌کند. حرکت آرام در محیط، پرواز کوتاه، شنیدن موسیقی، دیدن کوه دوردست و مواجهه با بازیکنی ناشناس، همه یک حس مشترک را تقویت می‌کنند. بازی تقریباً هیچ‌گاه از زبان خودش خارج نمی‌شود. همین انسجام است که باعث می‌شود حتی سال‌ها بعد، تنها دیدن چند تصویر از آن کافی باشد تا حس کلی بازی را به یاد بیاوریم.

در طراحی بازی، نزدیک‌ترین مفهوم به این تجربه Game Feel است. Game Feel فقط به خوش‌دست بودن کنترل‌ها محدود نمی‌شود. نحوه حرکت شخصیت، زمان پاسخ به ورودی، انیمیشن، صدا، دوربین و واکنش محیط، همگی در حسی که بازیکن از بازی می‌گیرد نقش دارند. Super Mario Bros. با وجود سادگی ظاهری، نمونه‌ای تاریخی و الهام‌بخش از همین اصل است. شتاب شخصیت، قوس پرش، زمان‌بندی برخورد با دشمنان و واکنش فوری بازی به ورودی‌های بازیکن چنان دقیق هماهنگ شده‌اند که حتی یک حرکت بسیار ساده نیز حس مشخصی دارد. گرافیک بازی ممکن است ابتدایی به نظر برسد، اما بازی کردن آن همچنان «حس» دارد.

اما روح از Game Feel هم گسترده‌تر است. ممکن است کنترل بازی عالی باشد، اما جهان آن بی‌هویت باشد یا موسیقی خارق‌العاده‌ای داشته باشد بدون اینکه شخصیت‌ها عمق پیدا کنند. بنابراین روح را باید حاصل هماهنگی چندین لایه دانست. Bloodborne مثال فوق‌العاده‌ای در این زمینه است. معماری، رنگ، دشمنان، صدا، موسیقی، طراحی سلاح‌ها و حتی رابط کاربری بازی همگی به یک فضای خاص تعلق دارند. هیچ‌کدام احساس نمی‌شوند چیزی از یک بازی دیگر قرض گرفته‌اند. این هماهنگی است که به اثر شخصیت می‌دهد.

Bloodborne Screenshots | RPGFan


اشتباه رایج صنعت بازی: گرافیک مساوی کیفیت تجربه نیست

صنعت بازی طی دو دهه گذشته پیشرفت فنی خیره‌کننده‌ای داشته است. نورپردازی واقع‌گرایانه، شبیه‌سازی پارچه و مو، چهره‌های دیجیتال بسیار طبیعی و محیط‌های عظیم باعث شده‌اند تصاویر بازی‌ها به واقعیت نزدیک‌تر شوند. اما افزایش توان فنی به‌تنهایی به معنای افزایش عمق هنری نیست.

The Legend of Zelda: Breath of the Wild دقیقاً به همین دلیل نمونه مهمی است. بازی در زمان عرضه از نظر fidelity تصویری رقیب بسیاری از محصولات فوق‌واقع‌گرایانه نبود، اما سبک بصری بسیار مشخصی داشت. رنگ‌ها، نور، معماری، فاصله‌گذاری عناصر و طراحی طبیعت همه در خدمت ساخت یک جهان واحد بودند. اگر یک تصویر از بازی را بدون لوگو ببینید، به‌احتمال زیاد می‌توانید تشخیص دهید با چه اثری روبه‌رو هستید. این ویژگی نتیجه قدرت سخت‌افزار نیست، نتیجه وجود یک زبان بصری مشخص است.

در مقابل، ممکن است یک بازی از نظر تکنیکی فوق‌العاده باشد اما نتواند هویت بصری مشخصی بسازد. مشکل در چنین شرایطی این نیست که گرافیک بد است. مشکل این است که گرافیک هیچ حرف مستقلی ندارد. Okami مثال دیگری است که نشان می‌دهد سبک بصری می‌تواند خودش بخشی از هویت بازی باشد. طراحی مرکب و نقاشی ژاپنی آن نه تنها ظاهر بازی را متفاوت می‌کند، بلکه به شیوه‌ای که محیط، شخصیت‌ها و حتی افکت‌ها دیده می‌شوند معنا می‌دهد. تصویر فقط تزئین نیست. بخشی از زبان بازی است.

Feast your eyes on this lovely batch of The Legend of Zelda: Breath of the  Wild screenshots | VG247


تفاوت مهم: جزئیات در برابر هویت

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها میان یک بازی پرجزئیات و یک بازی ماندگار، تفاوت میان جزئیات زیاد و جزئیات معنادار است. یک محیط می‌تواند پر از تابلو، ساختمان، وسایل، NPC و انیمیشن باشد و همچنان احساس کنیم چیزی در آن وجود ندارد. چون جزئیات به جای اینکه داستان جهان را تعریف کنند، فقط فضای خالی را پر کرده‌اند.

Cuphead نقطه مقابل این رویکرد است. تقریباً هیچ‌چیز در آن خنثی نیست. سبک انیمیشن دهه ۱۹۳۰، طراحی شخصیت‌ها، موسیقی جز، پس‌زمینه‌ها، انیمیشن دشمنان و حتی شکل حرکت‌ها، همگی به یک زبان بصری واحد تعلق دارند. بازی از نظر حجم جزئیات شاید با یک جهان باز مدرن قابل مقایسه نباشد، اما تقریباً هر جزئی از آن هویت دارد. همین باعث می‌شود تجربه آن در چند ثانیه قابل تشخیص باشد.

این مسئله نشان می‌دهد که هویت لزوماً از «بیشتر داشتن» به دست نمی‌آید. گاهی حتی برعکس است. وقتی سازنده مجبور می‌شود انتخاب کند که چه چیزی بماند و چه چیزی حذف شود، نتیجه می‌تواند مشخص‌تر و متمایزتر شود. یک اتاق کوچک با سه شیء درست‌انتخاب‌شده ممکن است بیشتر از یک محیط عظیم با صدها شیء بی‌هدف حرف برای گفتن داشته باشد.

Xbox One Review: Cuphead - VG-Reloaded - The Home of Gaming on the Web


Red Dead Redemption 2؛ وقتی جزئیات تبدیل به زندگی می‌شوند

Red Dead Redemption 2 نمونه‌ای است که نشان می‌دهد گرافیک فوق‌العاده و روح می‌توانند کاملاً در کنار یکدیگر قرار بگیرند. دلیل ماندگاری بازی فقط مدل‌های سه‌بعدی دقیق، انیمیشن‌های پیچیده یا نورپردازی آن نیست. مسئله این است که جزئیات بازی در یک سیستم منسجم از رفتار، فضا و ریتم قرار گرفته‌اند.

در این بازی، محیط صرفاً پس‌زمینه‌ای برای مأموریت بعدی نیست. شهرها، اردوگاه‌ها، طبیعت و مسیرهای بین آنها حس می‌دهند که بخشی از جهان هستند و نه مجموعه‌ای از مناطق طراحی‌شده برای عبور بازیکن. حیوانات رفتاری دارند، NPCها واکنش نشان می‌دهند و تغییرات آب‌وهوایی فقط یک تغییر بصری نیست. حتی نحوه حرکت در جهان نیز با ریتم بازی هماهنگ شده است.

مهم‌تر از همه، بازی از بازیکن نمی‌خواهد دائماً مشغول باشد. گاهی اجازه می‌دهد چند دقیقه فقط اسب‌سواری کند، به منظره نگاه کند یا کنار آتش بنشیند. همین لحظات ظاهراً «بی‌فایده» بخشی از دلیل زنده به نظر رسیدن جهان هستند. Red Dead Redemption 2 نشان می‌دهد که وقتی جزئیات در خدمت تجربه قرار بگیرند، گرافیک می‌تواند نه رقیب روح، بلکه یکی از ابزارهای ساخت آن باشد.

New Red Dead Redemption 2 Screenshots Are Beautiful And Scary - GameSpot


مشکل جهان‌های باز مدرن: وسعت بدون زندگی

بزرگ‌تر شدن نقشه‌های بازی یکی از نشانه‌های پیشرفت نسل‌های جدید بوده است، اما وسعت به‌تنهایی باعث زنده شدن یک جهان نمی‌شود. بسیاری از جهان‌های باز مدرن پر از فعالیت، آیتم، مأموریت جانبی و نقاط قابل کشف هستند، اما بعد از مدتی بازیکن بیشتر احساس می‌کند در حال پاک کردن علامت‌های روی نقشه است تا کشف یک دنیا.

The Witcher 3: Wild Hunt نمونه الهام‌بخشی است که نشان می‌دهد چگونه می‌توان در یک جهان بسیار بزرگ، حس هدف و معنا ایجاد کرد. بسیاری از مأموریت‌های فرعی آن فقط برای افزایش ساعت بازی طراحی نشده‌اند. داستان، شخصیت، مکان و انتخاب‌های اخلاقی باعث می‌شوند بخش‌های مختلف جهان هویت پیدا کنند. در بسیاری از مواقع، بازیکن بدون اینکه نقشه مجبورش کند، به دلیل یک شایعه، گفت‌وگو یا کنجکاوی شخصی به جایی می‌رود.

تفاوت در همین جاست. جهان خوب بازیکن را فقط به مقصد نمی‌رساند، بلکه باعث می‌شود دلیل رفتن داشته باشد. اگر یک جهان باز صرفاً بزرگ باشد، بازیکن در آن گم نمی‌شود، بلکه خسته می‌شود. اما اگر جهان از داستان‌ها و جزئیات معنادار ساخته شده باشد، حتی یک مسیر طولانی می‌تواند بخشی از تجربه باشد.

The Witcher 3: Wild Hunt Review - New Game Network


Environmental Storytelling؛ وقتی محیط خودش داستان می‌گوید

یکی از قدرتمندترین روش‌های ساخت جهان، روایت محیطی است. در این شیوه، سازنده همه چیز را با دیالوگ و کات‌سین توضیح نمی‌دهد. بخشی از گذشته و وضعیت جهان در خود فضاها پنهان می‌شود و بازیکن باید آن را کشف کند.

BioShock در این زمینه یکی از نمونه‌های مهم تاریخ بازی است. معماری Rapture، تبلیغات، نوشته‌ها، پیام‌های صوتی، موسیقی و اشیای داخل محیط به‌تدریج تصویری از شهری را می‌سازند که زمانی آرمان‌شهری بلندپروازانه بوده و حالا فروپاشیده است. بازیکن مجبور نیست همه چیز را در یک گفت‌وگوی مستقیم بشنود. خود شهر داستانش را تعریف می‌کند.

قدرت روایت محیطی دقیقاً در همین مشارکت بازیکن است. وقتی وارد اتاقی می‌شویم و از روی یک عکس، وسایل رهاشده یا آثار درگیری متوجه می‌شویم چه اتفاقی افتاده، خودمان بخشی از داستان را کامل می‌کنیم. این تجربه معمولاً ماندگارتر از اطلاعاتی است که صرفاً به ما گفته می‌شود، چون ذهن خودمان در ساختن آن نقش داشته است.

Bioshock Infinite' brings back familiar mechanics in a new world - The  Highland Echo


Game Feel؛ چرا بازی باید «حس» داشته باشد؟

بازی برخلاف فیلم فقط برای دیدن ساخته نشده است. بازیکن باید حرکت کند، بجنگد، بپرد، ضربه بزند و با جهان تعامل داشته باشد. بنابراین اگر خود عمل کردن حس درستی نداشته باشد، حتی بهترین طراحی هنری نیز نمی‌تواند همه‌چیز را نجات دهد.

Sekiro: Shadows Die Twice یکی از بهترین نمونه‌های Game Feel در مبارزات است. برخورد شمشیرها فقط با یک انیمیشن اتفاق نمی‌افتد. صدا، زمان‌بندی، لرزش، جرقه، واکنش دشمن و توقف‌های بسیار کوتاه همه به بازیکن می‌گویند که ضربه دقیقاً در چه لحظه‌ای وارد شده است. نتیجه این است که پارری موفق فقط یک عدد یا تغییر نوار سلامتی نیست. بازیکن واقعاً احساس می‌کند یک برهم‌کنش فیزیکی را تجربه کرده است.

این کیفیت باعث می‌شود حتی یک مکانیک محدود بتواند عمق زیادی داشته باشد. اگر بازی بتواند یک عمل ساده را به شکلی دقیق، قابل پیش‌بینی و رضایت‌بخش پاسخ دهد، بازیکن به تدریج رابطه‌ای حسی با آن سیستم پیدا می‌کند. همین رابطه است که باعث می‌شود بازی فقط قابل کنترل نباشد، بلکه «قابل لمس» احساس شود.

Sekiro: Shadows Die Twice is a macabre dance with deadly grandmas |  GamesRadar+


صدا و موسیقی؛ چیزی که تصویر نمی‌تواند به‌تنهایی بسازد

صدا یکی از مهم‌ترین عناصر ساخت هویت است، اما اغلب در بحث‌های مربوط به گرافیک نادیده گرفته می‌شود. در حالی که صدا می‌تواند معنای یک فضا را بدون تغییر تصویر کاملاً عوض کند.

Silent Hill 2 نمونه‌ای است که به شکل بسیار قدرتمندی از این ظرفیت استفاده می‌کند. نویزهای مبهم، صداهای صنعتی، موسیقی‌های غمگین و لحظات طولانی سکوت باعث می‌شوند محیط همیشه حس ناامنی داشته باشد. بازی مجبور نیست در هر لحظه هیولایی را جلوی بازیکن قرار دهد. گاهی فقط یک صدای نامعلوم کافی است تا ذهن بازیکن خودش چیزی را بسازد که شاید حتی ترسناک‌تر از یک دشمن واقعی باشد.

موسیقی نیز در این بازی فقط برای زیباتر کردن صحنه‌ها نیست. آثار آکیرا یامائوکا بخشی از هویت روان‌شناختی بازی شده‌اند. بعضی قطعات نه فقط یک مکان، بلکه یک احساس مشخص را در ذهن تداعی می‌کنند. این همان نقطه‌ای است که صدا از یک ابزار فنی عبور می‌کند و به بخشی از حافظه بازیکن تبدیل می‌شود.

Review: Silent Hill 2 Doesn't Surpass the Original


اقتصاد AAA؛ چرا بازی‌های بزرگ گاهی شبیه هم می‌شوند؟

هرچه هزینه تولید یک بازی بیشتر شود، ریسک شکست نیز برای سازنده و ناشر جدی‌تر می‌شود. در چنین فضایی طبیعی است که شرکت‌ها به سراغ ساختارهایی بروند که قبلاً موفقیت خود را ثابت کرده‌اند. نتیجه این می‌شود که بعضی ویژگی‌ها چنان رایج می‌شوند که کم‌کم شبیه پیش‌فرض صنعت به نظر می‌رسند.

Assassin’s Creed Valhalla نمونه مناسبی برای بحث درباره این روند است، نه به این دلیل که بازی بدی است، بلکه به این دلیل که می‌توان در آن بسیاری از نشانه‌های بازی‌های AAA مدرن را دید: جهان بسیار بزرگ، حجم بالای فعالیت‌ها، سیستم پیشرفت، تجهیزات، مأموریت‌های متعدد و نقاط مختلفی برای کشف. این عناصر به خودی خود ایراد نیستند، اما وقتی همین الگو بارها در بازی‌های مختلف تکرار شود، تفاوت میان آثار به تدریج بیشتر در پوست ظاهر می‌شود تا در ساختار تجربه.

مشکل اقتصاد AAA این نیست که سازندگان خلاقیت ندارند. اتفاقاً مشکل برعکس است. خلاقیت در فضایی فعالیت می‌کند که باید سرمایه عظیمی را توجیه کند. همین فشار می‌تواند پروژه‌ها را محافظه‌کار کند. در نتیجه گاهی بازی‌ها به جای اینکه از یک ایده شروع شوند و سپس سیستم‌های مناسب خود را پیدا کنند، از یک الگوی تجاری شروع می‌شوند و بعد ایده باید خودش را درون آن جا دهد.

Assassin's Creed Valhalla Review-in-Progress — Too Much Gaming | Video  Games Reviews, News, & Guides


محدودیت‌ها چگونه می‌توانند به خلاقیت کمک کنند؟

یکی از تناقض‌های جالب تاریخ بازی این است که محدودیت فنی همیشه دشمن خلاقیت نبوده است. گاهی دقیقاً به دلیل اینکه سازنده نمی‌توانسته همه چیز را نشان دهد، مجبور شده به جای کمیت، روی انتخاب‌های مشخص تمرکز کند.

Shadow of the Colossus نمونه‌ای درخشان از این موضوع است. جهان بازی به شکلی آگاهانه خالی و ساکت طراحی شده است. به جای اینکه محیط با ده‌ها فعالیت و صدها NPC پر شود، بازی عظمت و خلأ را به عنصر اصلی تجربه تبدیل می‌کند. دشت‌های وسیع، خرابه‌ها، موسیقی و فاصله میان لحظات اکشن باعث می‌شوند مقیاس جهان و تنهایی شخصیت احساس شوند.

این سادگی را نباید با کمبود محتوا اشتباه گرفت. خلأ در Shadow of the Colossus خودش یک انتخاب هنری است. بازی به‌جای اینکه دائماً چیزی برای انجام دادن جلوی بازیکن بگذارد، گاهی اجازه می‌دهد فقط در جهان حرکت کند و عظمت آن را احساس کند. محدودیت اینجا به بخشی از زبان اثر تبدیل شده است.

Shadow of the Colossus Game Review | Gaming - Empire


وقتی فناوری جای معنا را می‌گیرد

فناوری زمانی ارزش هنری دارد که در خدمت یک ایده قرار بگیرد. اما وقتی فناوری خودش تبدیل به ستاره اصلی شود، ممکن است نتیجه‌ای کاملاً متفاوت شکل بگیرد. یک بازی می‌تواند چهره‌هایی فوق‌العاده طبیعی، نورپردازی کم‌نظیر و مدل‌هایی بسیار دقیق داشته باشد، اما این سؤال همچنان باقی بماند که همه این جزئیات دقیقاً چه چیزی را بیان می‌کنند.

The Order: 1886 نمونه مناسبی برای این بحث است. بازی در زمان عرضه از نظر بصری چشمگیر بود و یکی از نمونه‌های قابل توجه قدرت فنی PS4 به شمار می‌رفت. اما کیفیت تصویری آن نتوانست به‌تنهایی یک تجربه عمیق و ماندگار بسازد. طول نسبتاً کوتاه، محدودیت تعامل و وابستگی زیاد به بخش‌های سینمایی باعث شدند بخشی از تحسین‌های بازی بیشتر متوجه ظاهر آن باشد تا خود تجربه.

این نمونه نشان می‌دهد که فناوری بدون معنا ممکن است چیزی بسیار زیبا بسازد که الزاماً چیزی برای ماندن در ذهن نداشته باشد. گرافیک وقتی موفق است که همان چیزی را بگوید که طراحی، روایت و گیم‌پلی می‌خواهند بگویند.

The Order 1886 preview: PS4-only stunner


شاید بازی‌های قدیمی بهتر نبودند، شاید مجبور بودند انتخاب کنند

گاهی وقتی درباره بازی‌های قدیمی صحبت می‌کنیم، جمله «قدیمی‌ها بهتر بودند» خیلی راحت به زبان می‌آید. اما مسئله لزوماً برتری گذشته نیست. بخشی از تفاوت به این مربوط می‌شود که محدودیت‌های آن دوره اجازه نمی‌داد سازنده همه چیز را هم‌زمان انجام دهد.

Metal Gear Solid نمونه‌ای جذاب از اثری است که با محدودیت فنی زیاد، هویت بسیار قدرتمندی ساخت. بازی نمی‌توانست شخصیت‌ها و محیط‌ها را با جزئیات امروزی نمایش دهد، اما از قاب‌بندی، صداگذاری، موسیقی، دوربین و طراحی روایت برای ساختن یک زبان مشخص استفاده کرد. محدودیت باعث نشد بازی بی‌هویت شود. برعکس، سازنده مجبور شد راه‌های دیگری برای انتقال ایده‌هایش پیدا کند.

این همان چیزی است که امروز ممکن است کمتر دیده شود. وقتی تقریباً هر نوع نمایش بصری ممکن شده است، انتخاب اینکه چه چیزی را نشان ندهیم به اندازه انتخاب اینکه چه چیزی را نشان دهیم اهمیت پیدا می‌کند.

Critics At Large : Load Checkpoint: Metal Gear Solid (1998) – The Real Way  To Live


گرافیک چه زمانی واقعاً به روح بازی کمک می‌کند؟

گرافیک زمانی بیشترین ارزش را دارد که جزئی از همان زبان مشترک بازی باشد. Alan Wake 2 نمونه بسیار خوبی برای این مسئله است. نور، سایه، مه، رنگ‌بندی، طراحی محیط و افکت‌های تصویری فقط برای نمایش قدرت موتور بازی استفاده نمی‌شوند. همه آنها در ساختن فضای روانی و روایی اثر نقش دارند.

در چنین شرایطی، واقع‌گرایی دیگر صرفاً یک ویژگی قابل اندازه‌گیری نیست. نورپردازی به ترس کمک می‌کند، جزئیات محیط به روایت کمک می‌کنند و تغییرات بصری بخشی از وضعیت روانی جهان می‌شوند. گرافیک در اینجا چیزی جدا از تجربه نیست. خودش بخشی از نحوه روایت کردن بازی است.

به همین دلیل نباید گفت «گرافیک خوب باعث بی‌روح شدن بازی می‌شود». مشکل زمانی ایجاد می‌شود که گرافیک از بقیه بازی جدا شود و خودش تبدیل به یک هدف مستقل شود. فناوری می‌تواند روح را تقویت کند، اما نمی‌تواند جای روح را بگیرد.

Alan Wake 2 is a stunning example of what the future of PC gaming looks  like—but only on Nvidia | PC Gamer


بازی‌ای که روح دارد، لزوماً بازی‌ای نیست که همه دوست داشته باشند

یکی از اشتباهات رایج این است که هویت را با محبوبیت یکی بدانیم. یک بازی می‌تواند بسیار عجیب، کند، دشوار یا حتی آزاردهنده باشد و همچنان هویتی بسیار قدرتمند داشته باشد.

Death Stranding مثال مناسبی است. تجربه بازی برای همه بازیکنان لزوماً خوشایند نیست. سرعت پایین‌تر، تمرکز زیاد روی جابه‌جایی، سکوت و سیستم‌های متفاوت آن می‌توانند برای بعضی افراد خسته‌کننده باشند. اما تقریباً نمی‌توان گفت بازی هویت ندارد. از موسیقی تا مناظر، از داستان تا مکانیک‌های حمل بار و حتی ارتباط بازیکنان با یکدیگر، همه‌چیز به ایده‌ای مشخص خدمت می‌کند.

این نکته مهم است چون هنر قرار نیست همیشه رضایت همه را جلب کند. گاهی وجود یک انتخاب جسورانه، حتی اگر بخشی از مخاطبان را پس بزند، همان چیزی است که یک اثر را از صدها اثر مشابه جدا می‌کند.

DEATH STRANDING DIRECTOR'S CUT Screenshots · SteamDB


پس «روح» بازی دقیقاً از کجا می‌آید؟

اگر بخواهیم تمام این بحث را کنار هم بگذاریم، روح بازی از یک قابلیت مشخص به وجود نمی‌آید. از هماهنگی به وجود می‌آید. طراحی بصری باید با فضای بازی هماهنگ باشد، صدا باید همان حس را تقویت کند، گیم‌پلی باید با مضمون اثر تضاد نداشته باشد و جهان باید منطق خودش را داشته باشد.

Bloodborne شاید یکی از بهترین مثال‌ها برای این هماهنگی باشد. معماری گوتیک، رنگ‌های سرد، دشمنان، سیستم مبارزه، صدا، موسیقی و روایت تکه‌تکه، همه به یک جهان واحد تعلق دارند. حتی وقتی داستان دقیقاً توضیح داده نمی‌شود، خود فضا چیزی را به بازیکن منتقل می‌کند. بازی لازم نیست مدام بگوید «این دنیا تاریک و بیمار است». همه‌چیز در طراحی آن این را احساس‌پذیر می‌کند.

در چنین آثاری، هر عنصر به زبان دیگری ترجمه نشده است. همه یک حرف را با شکل‌های مختلف تکرار می‌کنند. این هماهنگی چیزی است که در نهایت به آن «هویت» یا «روح» می‌گوییم.

Bloodborne Screenshots | RPGFan


نتیجه نهایی: چیزی که بعد از تمام شدن بازی باقی می‌ماند

Outer Wilds مثال بسیار خوبی برای پایان دادن به این بحث است. از نظر فنی قرار نیست بازیکن را با واقع‌گرایی تصویری یا جزئیات خارق‌العاده خیره کند. چیزی که بازی ارائه می‌دهد ایده، کنجکاوی و رابطه‌ای منحصربه‌فرد میان بازیکن و جهان است. بسیاری از اطلاعات مهم آن از طریق کشف تدریجی به دست می‌آیند و بازیکن کم‌کم متوجه می‌شود که چیزهایی که یاد گرفته، خودش بخشی از ابزار حل مسئله هستند.

بعد از پایان بازی، آنچه در ذهن باقی می‌ماند تعداد بافت‌های باکیفیت یا افکت‌های نور نیست. حس کشف، موسیقی، مکان‌ها، رازها و لحظه‌هایی است که خود بازیکن به آنها رسیده است. این دقیقاً همان تفاوت میان یک بازی که فقط تجربه می‌شود و یک بازی است که در حافظه باقی می‌ماند.

در نهایت، گرافیک می‌تواند باعث شود چند دقیقه اول بازی را با دهان باز نگاه کنیم، اما هویت چیزی است که باعث می‌شود سال‌ها بعد هنوز درباره آن حرف بزنیم. یک بازی می‌تواند با فناوری فوق‌العاده ساخته شده باشد و همچنان خالی از شخصیت به نظر برسد. در مقابل، یک اثر کوچک و محدود می‌تواند آن‌قدر دیدگاه مشخصی داشته باشد که بعد از تمام شدن، بخشی از آن در ذهن ما باقی بماند.

Slideshow: Outer Wilds Screenshots

شاید تفاوت اصلی همین باشد: گرافیک می‌تواند ما را وادار کند نگاه کنیم، اما روح باعث می‌شود چیزی را احساس کنیم.

صنعت بازی امروز بیشتر از هر زمان دیگری قدرت ساخت جهان‌های بزرگ، زیبا و واقع‌گرایانه را دارد. اما سؤال مهم‌تر دیگر این نیست که فناوری چه چیزی را ممکن کرده است. سؤال این است که سازندگان با این امکانات چه چیزی برای گفتن دارند.

چون در نهایت، چیزی که یک بازی را ماندگار می‌کند تعداد پلی‌گان‌های آن نیست. یک حس است، یک صدا، یک مکان، یک موسیقی، یک انتخاب هنری یا حتی یک سکوت.

چیزی که وقتی بازی تمام می‌شود، هنوز تمام نشده است.

سوالات متداول

آیا گرافیک بالا باعث می‌شود یک بازی بهتر باشد؟
گرافیک بالا می‌تواند کیفیت بصری بازی را افزایش دهد، اما به‌تنهایی تضمین نمی‌کند بازی تجربه‌ای عمیق، ماندگار یا دارای هویت باشد.

Game Feel چیست و چرا در کیفیت بازی اهمیت دارد؟
Game Feel به احساسی مربوط می‌شود که بازیکن هنگام حرکت، مبارزه، تعامل و دریافت بازخورد از بازی تجربه می‌کند و یکی از عناصر مهم در ایجاد حس کنترل و درگیر شدن با بازی است.

چرا بعضی بازی‌های قدیمی هنوز ماندگار هستند؟
بسیاری از بازی‌های قدیمی به دلیل هویت بصری مشخص، طراحی هدفمند، محدودیت‌های فنی و انتخاب‌های هنری متمایز، تجربه‌ای ایجاد کرده‌اند که صرفاً به قدرت گرافیکی وابسته نبوده است.

آیا بازی‌های AAA بیشتر در معرض از دست دادن هویت هستند؟
هزینه بالای تولید و فشار برای کاهش ریسک می‌تواند باعث استفاده بیشتر از فرمول‌های آزمایش‌شده شود، اما این به معنی بی‌هویت بودن تمام بازی‌های AAA نیست.

چه چیزی باعث می‌شود یک بازی روح داشته باشد؟
هماهنگی میان طراحی بصری، صدا، موسیقی، گیم‌پلی، Game Feel، روایت، طراحی جهان و مهم‌تر از همه داشتن یک هویت و دیدگاه مشخص.

به نظر شما چه چیزی به یک بازی روح و هویت می‌دهد؟
(بعد از تائید مدیر منتشر خواهد شد)
  • - نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
  • - لطفا دیدگاهتان تا حد امکان مربوط به مطلب باشد.
  • - لطفا فارسی بنویسید.
  • - میخواهید عکس خودتان کنار نظرتان باشد؟ به gravatar.com بروید و عکستان را اضافه کنید.
  • - نظرات شما بعد از تایید مدیریت منتشر خواهد شد